کودکيهاي من و خيلي از نودهيهاي عزيز در طي صبحگاهان و شبانگاهان اين دشت زيبا گذشته است. دشتي که به "قشلاق" و "قلم آغاج" ختم ميشد. شيرينترين خاطرات من از اين دشت زيبا به اواسط بهار گره خورده است. زماني که دمدماي غروب قشلاقنشينان کوچشان را به ييلاق نوده ميرساندند و ما بچهها منتظر سوغاتي پدر بزرگها، مادر بزرگها، عموها و ... بوديم.
" بو دوزلرين" خوش گونو يادش بخير! "چاي قوشانين، آغ توتو" يادش بخير!
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)


1 نظرات:
چه زیباست. یاد ایامی که در گلشن صفایی داشتیم
ارسال يک نظر